تبليغ در ايران شف هزينه نيست ،سرمايه گذاريست :
ارائه خدمات شركت مشاوران فرداي بهتر:
فروشگاه ایران شف:
آموزشگاه گامهای آتيه ایران شف :
 
 
 
 
لینک دوستان :

- 31-آموزش آنلاین آشپزی ملل و کافی شاپ با فرهاد زعفری هشجین
- 30-جدیدترین غذاها و دسرها با آشپزهای بین المللی (آنلاین)
- 29-بهترین وبسایت آشپزی جهان
- 28- سایت آشپزی مهندسان
- شرکت مگله
- 3-coffee-recipes طرز تهیه قهوه های جدید
- 4-در این سایت بیش از 160 هزار دستور تهیه غذا، فیدهای آر اس اس و امکانات بسیار متنوعی وجود دارد.
- 5-مردم همیشه برای پختن غذا، صحبت و رد و بدل کردن دستورات تهیه غذا در آشپزخانه گرد هم می آیند. Bakespace سعی دارد این سنت را در فضای مجازی زنده نگه دا
- 6-یکی از اولین و پرطرفدارترین سایت های آشپزی دنیا
- coffee man iran
- 10-رستوران سنتي آواي سرو
- 11-داغي قهوه به داغي عشق
- 12- نرم افزارنویسی مهندس احمدرضا احمدآبادی
- 13-ایرانیان موفق
- 14-ويدئو ايران شف .ifood.tv
- 15-آشپزی در منزل با 3000 دستور غذا و دسر
- 16-وبسایت آشپزی با سه میلیون دستور آشپزی و کافی شاپ
- 17-تبیلیغات .كام
- 18-بانك اطلاعات كافي شاپ در ايران و جهان
- شعبات زنجیره ای صدف
- 1-کافی شاپ صدف شعبه 1 مرکزی تهران
- 2-کافی شاپ صدف شعبه 2 بندر عباس
- 3-کافی شاپ صدف شعبه3 بیمارستان نور تهران
- 4-کافی شاپ صدف شعبه 4 (متل قو)
- 5-كافي شاپ صدف شعبه 5 شهرک غرب
- 6-کافی شاپ صدف شعبه 6 شعبه هتل داد یزد
- 7-کافی شاپ صدف شعبه 7 بوشهر
- 8-کافی شاپ صدف شعبه 8 تهران برج نگین رضا
 
 
 
 
جستجو در سایت:
 
 
 
تبليغ در ايران شف 1
اعطای نمایندگی کافی شاپ صدف
تبليغات در سايت
تهاجرت
تبليغات در سايت
 تبلیغات در سایت
تبلیغات در سایت
 
 
تاریخ افتتاح سایت، مرداد 86
 
 
 
 
پروژه هاي انجام شده

%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%88%20%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%8A%20%D8%B4%D8%A7%D9%BE%20%D8%B5%D8%AF%D9%81%20copy.jpg



گروه هتلهای پارس اهواز،تبریز،کرمان،مشهد

استانداردسازي ،شرح وظايف پرسنل،آموزش ميزباني ،كافي شاپ وارائه منو


.هتل داد یزد،آموزش ميزباني،كافي شاپ،تشريفات،آشپزي،استاندارد سازي،شرح وظايف پرسنل ،ارائه منو رستوران،روم سرويس وكافي شاپ

هتل چمران شیراز،آموزش و مشاوره

هتل سیمرغ تهران،آموزش ميزباني،كافي شاپ وارائه منو،آناليز.قيمت گذاري

هتل اوين .آموزش،شرح وظايف پرسنل و مشاوره

رستوران غذاهاي دريايي و فرانسوي تهران
طراحي .اجرا.تجهيز.تامين نيروي انساني.منو.و........... ازصفرتا100

.فست فود جينجراوين دركه

ازصفرتا100 درحال اتمام وراه اندازي فست فود

فست فود وكافي شاپ كاكتوس ،
ازصفرتا100

كافه هنر شهاب حسيني .لواسان پاساژ هديش

ازصفرتا100

هتل ارم کیش،
آموزش پرسنل

رستوران 1000 متري نمایشگاه بین المللی تهران
ازصفرتا100 و به مدت 7ماه پيمان مديريت و طبخ غذا روزانه بيش از 3500 نفر

.رستوران آس پ تهران
استانداردسازي،آموزش پرسنل،تامين و شرح وظايف پرسنل.به عنوان مشاوربه مدت 2سال

،رستوران ديپلمات مچمع فرهنگي ورزشي اريكه ايرانيان در تهران

ازصفرتا100 راه اندازي مشاوره مديرعامل ومديريت به مدت 7ماه

.رستوران اسکان اولین فست فود و کافی شاپ
از زمان افتتاح و راه اندازي مشاورمديرعامل و مديريت به مدت 10 سال

.رستوران پاپاخيابان فرشته تهران
از سال 1358 تا سال 1361 مشاور


فست فود دجاج کنتاکی سابق سوپراستارفعلي علامه جنوبي
ازصفرتا100 پيمانكار

رستوران کاکتوس سابق در خيابان ظفر
ازصفرتا100 سال 1364 راه اندازي و تجهيز پيمانكار

مچتمع پتروشمی تبریز.
آموزش پرسنل رستورانها و كافي شاپهاي پتروشيمي تبريز،ارائه منو،آناليز،قيمت گذاري و مشاور

هتل پارك اروميه
مشاوره در دكوراسيون،بازسازي،تجهيز،آموزش پرسنل و راه اندازي

.فست فود وكافي شاپ دادلي
آموزش،شرح وظايف پرسنل،ارائه منو،چيدمانفاستانداردسازي و مشاوره

.كافي شاپ راندوو اروميه
مشاوره ،تجهيز،دكوراسيون،راه اندازي ازصفرتا100

كافي شاپ مرمر ميرداماد
ازصفرتا100

.كافي شاپ آنوش خيابان ميرزاي شيرازي،
ازصفرتا100
كافي شاپ شاروناپاسداران
ازصفرتا100

،كافي شاپ سايه شهرك غرب ميلادنور
ازصفرتا100


،كافي شاپ 87 و صدها رستوران و كافي شاپ ديگر.....

در پشت همه مو فقیت های فعلی من قدرتی است که از درون من سرچشمه میگیرد.

نیروی که در همه ما وجود دارد.

من گمان میکنم که در درون ما بخش کوچکی از خداوند است که باید کشف گردد .

اگر علت ها را می دانستیم همه را می بخشیدیم .

وقتی تو واقعا چیزی را می خواهی همه جهان همدست می شود تا بتوانی ان را به دست آوری.

هر چیز که برایت پیش می آید محصول اندیشه های توست.

پس اگر می خواهی خودت را عوض کنی باید از عوض کردن اندیشه هایت اغاز کنی.

جمله از این فلسفی تر شنیدید:؟


زندگی روزمره ام را با تمام متغیرهای آن پذیرفته ام و در آن شرکت ميكنم. هرگز هیچ شرایط یا تاثیر خارجی را قطعی نپذيرفته ام، چون زندگی ماهیتی از پیش تعیین شده ندارد. زندگی گنجی پنهان است. من در قبال روح خود تعهد دارم که هر روز روند زندگی را پی گرفته و هر آنچه را در انتظار من است بیابیم. زندگی چون دریائی متلاطم است و من باید جلوی رکود آن را بگیرم. زندگی غنی را می توان در اعماق دریا یافت. سطح آب هرگز تغییر نمی کند و در طی اعصار ثابت باقی می ماند. این خشکی های درون و اطراف دریاست که در ارتفاعات بالاتر یا پائین تر قرار می گیرد.


پایه ها وبنیه فکری افراد ضعیف مثل من معمولا با خوش بینی، اعتماد به نفس، اراده نامحدود ، تصمیم مصمم و منطق بالا تلفیق شده است.من هرگونه مشکل و مانعی که در راه تحقق اهدافم وجود دارد را به چشم جاده ای می نگرم که برای دست یابی به خواسته هایم ناگزیر به پیمودن آن هستم، حال چه این مشکلات و تحمل ناملایمات به علت موقعیت و شرایط شخصی و اجتماعی آن ها باشد، چه به صورت طبیعی و عمومی سر راه من که قصد رسیدن به آن هدف را دارم قرار گرفته باشد. دیدگاه من در پیروزی اهدافم و برنامه های مورد نظرم، دست و پنجه نرم کردن با مسایل و مشکلات موجود است. من با مقاومت در مقابل سختی و اندوه سعی بر مقابله و پیروزی بر مشکلات دارم

برای افراد ضعیفی مثل من بدیهیست که شرایط و امکانات ایده آل می تواند مشوق و ابزار مناسبی برای دست یابی راحت تر به خواسته هایم باشد ولی هیچ وقت عدم وجود این شرایط و امکانات را مایوس نمی کند و نبود پشتوانه یا حامی را دلیلی برای عدم تحقق اهداف خود نمی دانم.

کسانی که نمی توانند راه خود را پیدا کنند و عمده عمر آن ها با سرگردانی سپری شده است فاقد اراده کامل، اعتماد به نفس ، هدف و برنامه مشخص ، پشتکار و فعالیت لازم برای پیشرفت و ارتقای خود هستند.آن ها شرایط و امکانات ایده آل را ملاک اصلی موفقیت در کارها می دانند و سعی در ایجاد مسائل روانی مینمایند
به خدا ما هیچ ادعایی نداریم از ظرفشوری کارمان را شروع کردیم تا از دانشگاه سردرآوردیم سابقه درخشان ما پیش مردم که روزانه بیش از 3000 نفر به سایت ایران شف مراجعه میکنند مشخص است ماهم بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم .من درسم را بلدم میتوانم با مشکلات مبارزه کنم چرا؟ تجربه کردم حتی زمانی که جوان بودم افتخار بچه رزمنده و ایثارگری در جبهه های جنگ داشتم نشان از اراده فولادی من بود .

بس يادمان باشد.

به خدا نگوییم یک مشکل بزرگ دارم، به مشکل بگوییم من یک خدای بزرگ دارم

Copy%20%282%29%20of%20IMG_0037.JPG

دانشگاه تهران 1387 همايش نقش غذاورستوران درصنعت گردشگري.

سخنرانان از راست به چپ آقاي دكترابراهيمباي سلامي رييس دانشگاه علوم اچتماعي آقاي اسلامي مدرس دانشگاه.فرهاد زعفري هشجين مدرس دانشگاه،آقاي دكتر گل افرا،آقاي پرفسورجعفريان متخصص تغذيه مقيم سوئيس

بخش2

سفربه تهران:
بعداز پايان اول راهنمايي با 1 جين تجديد خواستم به تهران حركت كنم مادر و پدرم ممانعت كردند و پولي هم نداشتم.يك ماه كاركشاورزي و كارگري تونستم يك دوچرخه بخرم و كلي دوچرخه سواري روزي تصميم گرفتم دوچرخه ام را فداي سفربه تهران كنم.دوچرخه را فروختم شخصي به نام آرش فاميلي اش را به يادندارم فرداي ان روز مادرم گفت فرهاد دوچرخه ات كجاست گفتم دست يكي از دوستانم است غافل از اينكه دوچرخه را فروخته ام مادرم خبرنداشت كه بارسفر را بستم ساعت 7 صبح از خواب بيدارشدم يواشكي چندتا نان و مقداري پنير برداشته رفتم به طرف گاراژ بليط تهيه نموده به طرف شهر راه افتادم مي دانستم پدرومادرم نگران ميشوند ولي به يكي از همشهري ها پيغام دادم من رفتم تهران نگران من نباشند.جالب اينجاست كه فردا مادرم جلوي آن پسرك بي چاره راكه دوچرخه منو خريده بود ميگيره كه دوچرخه پسرمو پس بده مادرمرده شوكه شده وبا گريه ميگه بخدا خريده ام مادرم ميگه پس تو پسرمنو تحريك كردي و ازراه بدركردي كه پسرك ركاب زنان پابه فرار ميگذارد.بقيه بماند....
.زمانی که از روستا به تهران آمدم تنها کاری که بدرد من می خورد همین مواد غذایی بود .هم کار یاد بگیرم.شبها اونجا بخوابم.پول در بیاورم.درس بخونم .. و همین طور هم شد.اولين روزي كه به تهران اومدم بدترين روز زندگي ام بود ساعت 12 شب در شمس العماره پياده شدم و جايي هم براي رفتن نداشتم تا صبح در اول خيابان سپه امام خميني فعلي جلوي مسافرخانه دلگشا نشستم تا صبح شود هرچي نشستم صبح درازشد خسته شدم .وارد مسافرخانه شدم گفتم تخت خالي داريد گفت نه التماس كردم تا يه اطاق يه تخته داشت مال مديرشون بود تروتميزبا يخجالو تلويزيون ولي از گرسنگي داشتم هلاك ميشدم رفتم خيابان يك نوشابه با چندتا كلوچه خريدم و نوش جون كردم به اندازه شاتوبريان فرانسه به هم چسبيد.تا ساعت 9 صبح خوابيدم از خواب بيدارشدم به سمت دفتر رفتم با يك پيرمرداذري زبان كه صاحب اونجا بود و خدا رحمتش كند بنام حاج اصلان اهل مرند ويه جورايي با ما فاميل دور ولي مهربان چطوري مرا شناخت از محل تولدم انگار دنيا مال من شد.خيلي خوشحال شدم موقع تسويه حساب كردن و گرفتن شناسنامه بدون عكس حاجي گفت كجا داري ميروي .گفتم دنبال كارگفت برو اگه كاري پيدانكردي شبها بيا اينجا جاي ديگه نروبازهم خوشحال شدم.رفتم خيابان هرمغازه اي كه ديدم جوياي كاربودم حتي اشتباهي تومسيرم كلانتري و بانك هم مراجعه كردم هركي يه چيزي گفت و تا سرتخت طاووس پياده رفتم وپياده برگشتم كار پيدانكردم .دوباره فردا همين كارا تكرار كردم ساختمان پلاسكو درب آسانسور نوشته بودند به چند كارگر ساده نيازمنديم طبقه 13 سلف سرويس مراجعه كردم .گفت چندسالته گفتم 13 سالمه دارم ميرم 14 شناسنامه را گرفت وروزي پنچ تومان دراونجا مشغول شدم.رفتم انبار لباس تحويل گرفتم كوچكترين روپوش برام بزرگ بود همه كارگران خنده كنان منو داشتن نگاه ميكردند.وارد سالن غذاخوري شدم ناگهان دايي خودرا كه سرشف سالن بود اتفاقي ديدم سالها بود نديده بودم دايي ام مراشناخت و يه جورايي خوشحال هم نشد خوب بنده خدا فكرميكرد من دردسرم براش زياد ميشه يا مزاحمت ايجاد ميكنم.ساعت كاركه تمام شد پرسنل يواش يواش لباس شخصي شونو پوشيدند و به طرف منزل حركت كردند.من هم مثل بقيه بچه شهرستانها موندم و رفتم اطاق استراحت پيش خودم گفتم چرا دايي جانم تعارف هم نكرد كه بگه فرهاد شب بيا بريم خونه گفتم شايد يادش نبود فردا حتما ميگه فرداهم خبري نشد.يه روزي پسردايي ام خدابيامرز با باباش اومد رستوران تارسيد اومد پيش من ماچ وبوسه كه پسر عمه چرا خونه ما نياومدي امشب ميرويم خونه ما اونقدر خوشحال شدم .بعداز پايان كار با خدابيامرز پسرداييم رفتيم سينما بعدش هم رفتيم ايستگاه اتوبوس سوار اتوبوس 2 طبقه با بليط 2 ريالي سوارشديم بگو و بخند سمت جنوب شهر خونه دايي رسيديم از قضا زن دايي جونم هيچ خوشحال نشد گفت هركس هرخراب شده اي كار ميكنه تو همون خراب شده بخوابه و خبرمرگش.با بدبختي تا 12 شب موندم خونه دايي جونم از ترسم شام هم نخوردم ساعت 12 شب يواشكي بلندشدم و جورابمو پوشيدم راه افتادم پياده از سمت فلاح تا ساختمان پلاسكو حركت كردم صبح شد اولين نفر رفتم سركار بچه ها گفتند چرا زود اومدي گفتم كارداشتم ............ساعت 10 صبح مديرمون اومد گفتم كه من مي خواهم بروم چون فهميدم دايي ام ناراحت شد ولي بنده خدا چيزي نتوست بگه خوب فرداش هم منو ميديد شايد ناراحت ميشد.بدبختي ام دوباره شروع شد حالابرو دنبال كار رفتم خيابان جمالزاده جميشداباد هتل پاسارگاد.گفتم براي كار اومدم خوشبختانه دنبال يه شاگرد بودند در اونجا استخدام شدم كمك بارمن .شامو ناهار با جاي خواب ولي بدون حقوق در عوض تيپ و انعام زياد بود 6 ماه كاركردم كلي تجربه كسب كردم ...............
از بچگی به کار هنری علاقه داشتم ! اولین بار سوم دبستان بودم که نیمرو درست کردم برای خودم ، البته برام عجیب بود که چرا مثل نیمرو هایی که مادرم درست میکنه خوب نشده ؟ بعد متوجه شدم که روغن استفاده نکرده بودم نه اینکه خواستم رژیمی درست کنم نه یادم رفته بود و تخم مرغ در اثر حرارت خود ماهی تابه پخته شده ! اما خداییش خیلی مزه داد ! دست پخت خودم بود !اخه اون موقع تو روستا املت و نیمرو هم شرف داشت تا شاتوبریانهای این موقع.
یواش یواش غذا پختن رو یاد گرفتنم

چون به این کار علافه داشتم کل قسمتهای هتل.رستوران.کافی شاپ کارکردم ولی دیگه از این ناملایمتی های این کارفرماهای بدحساب خسته شدم سال 64 تصمیم گرفتم مستقل کارکنم.دیگه به هیچ کدامشان نمی شود اطمینان کرد کافرما هم اون کارفرماهای قدیم .از سال 64 دارم برای خودم کار میکنم

از64 تا 69 هم مستقل كاركرديم فرجي نشد مديريك رستوران و كافي شاپي شديم با 40تا پرسنل ساعت كاري ماهم از10 صبح بودتا 12شب از 12شب به بعدش هم مي رفتيم قنادي خدابيامرز فردين عزيز اونجا دسر توليد ميكرديم تا ساعت 4 صبح بعدش هم مي رفتيم منزل مثل جنازه مي افتاديم و دوباره روزي ازنو آغازميشد.

بعداز جدال باكار ديدم مديريت هم فايده اي نداره تصميم گرفتم براي ديگران كارنكنم دنبال مغازه اي بودم كه سرازخيابان وليعصربالاترازپارك ساعي سردرآوردم پاساژي بود نوساز در حال ساخت بنام پاساژ صدف كه كافه صدف درآنجاقرارداره ازسال 69 كافي شاپ صدف به عنوان اولين كافي شاپ حرفه اي كارخودرا آغازكردوهمچنان ادامه دارد.

بخش3

999.jpg

الان دیگه انواع و اقسام غذا های اروپایی ،امریکایی،آسیایی و دسر هزاران نوشیدنی درست میکنم و هر وقت که بیکار باشم و یا تنها باشم فورا می توانم یک دستور تهیه جدید ابداع کنم ، با فوت و فن آشپزی هم به خوبی آشنایی دارم . در طبخ اکثر غذاها تخصص دارم و وقتی که نوبت به طبخ اون ها میرسه دیگه آشپزخانه در اختیار من می تونه باشه و کسی ابراز وجود نکنه ولی حیف که وقت نمی کنم.وقتی هم کتاب می نویسم اکثرا بعداز ساعت دفتره بعد میام کافی شاپ و یه قهوه اسپرسو دپش سفارشی میگم بچه هابرام درست می کنند می خورم دوپینک که کردم شروع میکنم به تایپ مقاله در زمینه غذا،هتلداری،گردشگری،کافی شاپ و غیره همه اش شکمی یه روزی آرزوکردم یه تعطیلی به پستم بخوره بتونم 72 ساعت بخوابم ساعت 8 صبح مثل خروس بی محل از خواب پریدم و وصل شدم به اینترنت غذاهم یادم رفته بود بخورم ! اینها هم نتیجه ی شکمو بودن خودمه ! اولین شرط آشپز خوب بودن شکمو بودنه ! هر چی بیشتر اهل شکم و خوردن باشی استعداد آشپزیتون هم بیشتره !

بخش4

چندین برنامه آشپزی و همایشهای غذا و نوشابه داور بودم یه روز مسابقه و جشنواره ترشی بود 300 نوع ترشی از هرکدام 1 قاشق مرباخوری تست کردم 1هفته داشتم می مردم اخه می دونید اگه تست نمی کردم اعتراض میکردند و من هم نمی تونستم نمره بدم.

چشمتان روز بدنبینه مسابقه بین آشپزی اسلامی در قم داور بودم 110 شرکت کننده از سراسرجهان شرکت کرده بودند هرکدام سه الی چهارنوع غذا درست کرده بودند که تست این غذاها پدر منو درآورد یک هفته افتادم.

13_8710060908_L600.jpg


بخش5

قديما غذاهاش هم عطر و بوي خاصي داشت! توي تنور نان مادرم آبگوشت بار ميذاشت كه باز خود همين ابگوشت چند نوع بود … ابگوشت ساده … ابگوشت قورمه سبزي… ابگوشت كله گنجشكي … ابگوشت كلم سنگ …

خلاصه ظهر كه ميشد توي آبگوشت نون ريز ميكرديم و با ترشي ميخورديم ! يا پدرم يه پياز گنده ميذاشت توي سفره با مشت ميزد روش كه له ميشد ما بچه ها هم پدر رو تشويق ميكرديم كه اي ول چه زوري داره بابامون! گوشتش رو هم با نخود لوبيا و سيب زمينيش ميريخت توي كاسه مسي و با گوشتكوب چوبي ميكوبيدش تا خوب له بشه … گوشت كوبيدن كه تموم شد بابا گوشتكوب چوبي رو ميداد به عزيز دردانه و ته تغاري كه گوشت هاش رو ليس بزنه و پاكش كنه! با نون لقمه پشتي درست ميكرديم و از توي همون كاسه مسي گوشت كوبيده ها رو ميخورديم تا تموم بشه.


شب ها هم بيشتر خاكينه و اشكنه تخم مرغ و اشكنه كشك داشتيم! گاهي هم دمي يا دمي عدس يا دمي چشم بلبلي و زمستونا بيشتر مادرم آش درست ميكرد! اش شلغم … اش رشته اش الو … اش گندم …اش عماج و امثالهم! هفته اي يكبار هم جمعه ها مادر برنج و بلغور درست ميكرد! حالا يا با مرغ و خروس يا با قيمه و قورمه سبزي …مادر هميشه ميگفت با نون بخور تا سير بشی! يادش بخير!

گاهي هم توي زمستون مادرم يك كله و پاچه از قصابي ميگرفت و اب ميذاشت روي اجاق تا داغ بشه شروع ميكرد به كندن پشم هاي سرو كله و پاچه هاي گوسفند … پشم ها رو كه با كمك اب داغ خوب ميكند دماغاي گوسفند رو قشنگ تميز ميكرد مادر ميگفت توي سر گوسفند كرم دون داره و بايد بلد باشي چجوري كرم هاي داخل سرش رو در بياري …كله پاچه پاك كردن مادر ديدني بود! چنان با ظرافت اون رو تميز ميكرد كه اخرش دلت ميخواست كله رو همونجور خام خام بخوريش!

يه كله با چهار تا پاچه رو مينداخت توي يه قابلمه بزرگ و يه عالمه اب ميريخت با مخلفاتش كه سير و پياز و گندم و نخود و نمك و زرچوبه بود صبح زود بار ميذاشت! ظهر كه ميشد بوي كله پاچه تا سر آق داغ ميرفت! روزي كه كله پاچه داشتيم يه دونه كله! چشماش كه مال خدا بیامرز دادشم بود! زبونش مال ته تغاري و عزيز دردونه … خلاصه با نون لواش تازه و ترشي خيلي ميچسبيد!در ضمن يادشون مي اومد كه من هم هستم.آخه ما 9 تا بچه بوديم از بچگي هرچي كار ميكردمكمك به خانواده بود از عروسي داداش بزرگم خدابيامرز گرفته تا اون كوچكا همه اونا بزرگ شدن هرچي هم ازدستم برمي آمدبراشون انجام دادم تا اينكه رفتن سروزندگي خودشان بعدش همه شدن دشمن جان من تيشه اي به ريشه ام زدند كه هيچ نامردي با كسي نمي كرد چه طوري بگم فاميلا بسيج شدندعليه من هزارتادشمني و نقشه برام كشيدنددوتا از برادرام فوت كردند گفتم شايد درس عبرتي بشه براشون تا آدم زنده است قدرشو بدونندولي تو خواب بايد ببينم.البته من از بچگي شانس نداشتم تنها شانسي كه آوردم لطف بي پايان خدابودكه روزبه روز تفكر منو روشن وبازكردتا مسير زندگي ام كاملا عوض بشه حتي همين برادركوچكه يه روز با كمال پرورويي برگشت گفت داداش خوبه ها اين همه تابستان و زمستان ميري شهرستان هيچي نمي شه نمي دونم چرا اين حرفو زد يا از نفهمي اش بود يا از دوست داشتن زيادي همين برادرو من از شهرستان اوردم بزرگش كردم،كاريادش دادم،سربازي فرستادم،پول تو جيبش گذاشتم،بليط هواپيما گرفتم،براش لباس و همه چي ميگرفتم،تا اينكه به جايي رسيد و ديگه فرهادي كسي نمي شناخت همين برادر مهربان تو سايتم پيغام ميذاره و چرت وپرت مينويسه،هرچي هم ما توسايتهامون نوشتيم ايشون كپي كردو بنام خودش چاپ كرد.اشكال نداره اين كار ولي خوبه كه انسان گذشته اش را فراموش نكنه خودش هم ميدونه چه خدمتي براش كردم البته ميزارم براي نادون بودنش هرچي اون رشد كنه افتخارمنه خداي ناكرده اگردزدومعتاد بود سرافكندي اش باز براي من بود توجامعه براي اون هم و تمام دشمنام آرزوي موفقيت از خداوند منان خواهنم خداكنه ان قدر وضعشون خوب بشه سرگرم مال و منالشون باشن با من بي چاره كاري نداشته باشند.ديگه نمي خواهم بيشترازاين در اين مورد بنويسم تا بعد...............
اين كار پدر ماد مهربانم باعث شد كه از شهرستان به تهران فرار كنم اما چه اومدني از اون روزي كه وارد تهران شدم كاربامن همدم شد انگاري مادرم سركار بوده منو بدنيا آورده هنوزهم هرموقع مادرم تماس ميگره ميگه فرهاد كجايي مي گم سركاربنده خداهمه اش ميگه اين قدر كارنكن ديگه نمي دونه كه اون موقع كه من بدنيا اومدم مادرم سركاربوده

بخش6

حالا غذامون شده پيتزا و ساندويچ مرگ و كوفت! نميدونم چيز برگرُ سالاد ماكاروني و بيف استر گانف! ميگن اون غذا ها كلاس نداره!بچه ها همه بزرگ شدنداون موقع ما يه خانواده پرجمعيت 11 نفره بوديم يعني تيم تكميل بود.
حالابچه ها پراکنده هرکدام دنبال زندگی خودشان مادرم هم بعد از مرگ دوتا داداشام دل و دماغ نداره تمام اون دلخوشی ها رفت تا مادر به ياد قديما ابگوشت بار بذاره حالا كاش اين غذاهاي جديد خوشمزگي اون غذا ها رو داشت …ادم دلش نميسوخت! عوض شديم ماها … عوض شديم! غذاهامون حتما بايد چيز داشته باشه! نداشته باشه كلاس نداره! اي مرده شوره اين كلاس رو ببره…!
روزاولي كه من ميخواستم بيام تهران كلي هم ازدست باباننم كتك خوردم گفتند يه الف بچه به تنهايي كجا مي خواهي بروي ولي حريف من نشدند.يه چندروزي كاركردم تا مبلغي به عنوان كرايه ماشين براي خودم درست كنم وبيام تهران پولم زيادقابل توجه نبوداومدم وسط راه پياده شدم بندر پهلوي سابق رفتم دهكده ساحلي كار ساختماني نتونستم دوام بيارم انداختن بيرون داخل دهكده يك رستوراني بود اونجا مشغول شدم 2ماه كاركردم وضع مالي خوب شد و حركت كردم به طرف تهران ازفردا بدبختي هام شروع شد حالابگرد دنبال كار بالاخره گشتم . سنم زير18 سال بود همه جا قبول نمي كردند كفش پاشنه بلندو شلوار ايزي وموهاي هيپي مدل اونچناني رفتم سنتيلر سرتخت طاووس از ساعت 9صبح تا 6 بعدازظهر روبروي سنتيلر ساندويچي بود و هست بنام هيپو همبرگر از 6 بعداز اظهرتا 6 صبح هم در سنتيلر مشغول شدم كه روز ماموراومدگفت چندسالته افتادم پته پته گفتم 15 اخراجم كردند از اونجا رفتم رستوران فرانسوي كارتوش پيش اقا شهرياركه الان در سوييس رستوران داره و خدارا شكر خيلي هم موفقه آره يادش بخير ازاون موقع تا كنون كارهاي زيادي يادگرفتم يكي از رموز موفقيت من ازبچكي پشت كارزيادمن بودازكار خسته نمي شوم با هراوستاكاري كاركردم كارشويادگرفتم وكار را خيلي دوست دارم روزي هم شده بيست ساعت كاركردم و ميكنم.مثال از 8 صبح كه ميزنم بيرون خريدو كارشركت وكاركافي شاپ ،آموزش توآموزشگاه خودم يا جلسات با ارباب رجوع شركتم،مشاوره دادن،سركشي به پروژه هايي كه قراردادمي بندم،خريد ابزارومصالح سروكله زدن با كارگران ساختماني و هزاران نفرديگه،پشتيباني سايتها،12 شب هم كه ميشه ميرم خونه مثل جنازه مي افتم يك دفعه يكي از سيستان بلوجستان زنگ ميزنه ميگه اقاي زعفري ببخشيد مزاحم شدم خواب كه نبودي فردا تولد بچه ام است به نظر شما چي درست كنم كه ارزون تموم بشه يه جورايي اونو راهنمايي ميكنم.البته توسايت ايران شف بخشي را به اين امر اختصاص داده ام ولي معلومه بنده خدا دسترسي به اينترنت نداره خوب من هم وظيفه دارم مخاطبامو راضي نگهدارم.ودست تك تك انهارا ميبوسم كه منو قابل ميدونند و تماس ميگرنديا روزانه بيش از 3000 نفر از وبسايتم بازديد ميكنند خوب حقي بگردنم دارند و توقع من در خدمت همه خالصانه هستم و خواهم بود.

ناگفته نمونه ما يه شهرستاني داريم كه 13 سال از اونجا خاطره دارم شهر كوچكي است ولي خيلي باصفابود هرموقع هم كه ميرم اونجا با 170 تا سرعت ميرم تازودتر برسم.اما سالهاست كه گرفتاركارشدم بيشتراز 24 ساعت نتونستم بمونم نه اينكه محبت نديدم ويا تحويلم نمي گيرند .... وقت نمي كنم بعضي موقع هم 3 ساعت موندم برگشتم.

من با حرفهای یخ زده هشجین لب باز کردم.

با درخت های توت وگیلاس .گردو.گلابی وانگور قد کشیدم.

ودستام بوی باغ و انگور می دهد.

مادرم گفت خدا در روزهای برفی هم صدای شما را می شنود.

مادرم می گفت سعی کن خدا را صدا بزن صدای شما را می شنود.

سعی کردم هر روز کلمه ای به دنیا بیاورم تا جملاتم کامل شود.

روزی بچه بودم مادرم گفت فرهاد تو یک روز خوشبختی های موقت مردم را خواهی سرود.

در یک روز زمستانی بی آنکه کسی بداندو روزنامه ها خبردار شوند من شاعر شدم.

آره.

این که در میان کلمات زشت وزیبا ایستاده واز سقوط سیب ها می گوید.

کسی نیست جز فرهاد


این شعر راهم دروصف هشجین كه محل تولدم است براي دوران کودکی خودم سروده ام
یاد اون روزا به خیر گذشته های خیر دور
اون روزا
قلبای ما پر بود از شادی و شور
اون پایین یه کوچه قدیمی بود باریک و تنگ
کوچه ای که آدماش یه رنگ بودند نه رنگ به رنگ
یاد اون روزا به خیر با بچه ها تو هشجین
می زدیم گنجشکا رو تو بچگی با تیرکمون
تو باغا کنار حوض , تخت و قالیچه قشنگ
زیر سایه درختان بازی الاکلنگ
دستای مادرم چین و چروک , تسبیح و مهر
از تو مسجد فقیر صدای اذون ظهر
غروبا ماه مبارک بوی نذری تو کوچه
بوی انگور , بوی سیب , جمعه ها بوی کلوچه
کاش هنوز بچه بودیم خونه ها رو در می زدیم
توی مهمون بازیا به هم دیگه سر می زدیم
چه روزای خوبی بود بچگیا اما خیلی زود گذشت
تا یه چشم به هم زدیم اون روزا رفت و برنگشت

اين هم يك شعر ديگر از خودم.

کسی از چهره ام هر گز نمی داند که من هم شعر ميگويم
کسی هر گز نمی داند ...که در ذهن شلوغ من ...کمی ان سو تراز یک مشت رویای غبار الود..هزارن شعر در خواب است..کسی هرگز نمی داند...که شعر من پرستویی است تن.محبوس...وپروانه ورهایی ارزوی اوست...مباد ان روز ...که ذهن من به گورستان اشعار بدل گردد..مباد ان روز پرستویی برای لحظه ای بی اشیون گردد..پرستوی شعرم را خودم ازاد خواهم کردوبه سوی اسمان دفترم پرواز خواهم کرد..ورویای غبار الود خود را سبز خواهم کرد..


------------------------------بعداز سفربه تهران

..ان موقع لبخند در قاب نبودودستهایم بوی گلاب نمی داد.بعضی موقع تک وتنها روی نیمکت ایستگاه اتو بوس می نشستم وبرای اتو بوسهای سالخورده بوسه می فرستادم..همه اش تلاش میکردم رویای بچگی ام را هر چه زود تر عملی کنم.اری این که در خلوت ایینه ها نشسته ودانه دانه موهای سفیدش را ترانه میکند فرهاد است.....و روزی به خود امدم ودیدم که درخت هست . وقتی که درخت هست پیداست که باید بود.حتی اگر یک دم از وجد خود شاد نباشم.باز پیداست که باید بود.باید خوب بود.باید با عشق بود وهستی را با عشق دید .می خواهم توان انرا داشته باشم که ادامه بدهم .از نو اغاز کنم .واگر زمانه بر مرادم نگشت زیبایی ان را ببینم ..هنگامی که دیگران نا توان از دیدن انند.روزی من هم کوچ خواهم کرد .کوله بارم پر از شعر خواهد بود..گر چه دلم شکسته.اما هنوز امید وارم کسی بیاید وبر داغهای بی شمار دلم مرهم بذارد.اگر چه دلم تاریک است اما هنوز پنجره ای رو به خدا باز است...به اسمان نگاه میکنم وداد میزنم اسمان دوستت دارم.همان ستاره های که شبها ی خلوتم را نظاره گر بودند وبا من حرف میزدند.وهر لحظه مرا به خدا نزدیک میکردند .دیگران خواب بودند .نمی توانستم فریاد بزنم.تا کسی صدای لرزانم را که تا صبح به لرزه در می امد.بشنود.صدایم را در حنجره ام با دستمال نم دار خفه میکردم.تا حرفهایی که در ذهنم می لرزیدند جوانه نزنند.


زیبا تراز غربت کسی نیست.
در سینه ام آری غزل باران عشق است.

مانند باران می تراود شعرهایم.

خود جوش همچون چشمه می جوشد زجانم.

دست خودم نیست.

دست دلم هست.

من شاعر زیبا ترین شعر جهانم.

من شعر می گویم ولی.

اشکام همیشه.

جاری شود وقت سرودن.

عصرها که خلوت می کنم.

چون هرچه باشد........

گویند زشت است.

این همه از غربت سرودن.

اما نمی دانند.

زیبا تر از غربت کسی نیست.

من زاده شهر غمم.

غمگین و.............

--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------


باز یادت در وبلاگم جان گرفت.

آه جانم آتشی پنهان گرفت.

رازها دارد وبلاگم نازنین.

در هوایت این دلم طوفان گرفت.

باز خواستم صبر کنم در اوج صبر.

بار دیگر سینه ام تغیان گرفت.

در قفس جا مانده ام ای همدلان.

پس بیا این چشم من باران گرفت.

هرکه در چشمش ببیند چشم تو.

چشم شوید آنچه از چشمان گرفت.

هی بگو فرهاد بگو خسته نشو.

تا که فالت باز گوید.....


--------------------------------------------------------------------------------

نا کسان فرهاد من را نشکنید.

نا کسان دست های او را نشکنید.

ساز گرمی می نوازد دست هاش.

سوز بی همتای اورا نشکنید.

اشک ها جاری شود از چشم او.

چشم ها دنیای دنیای اورا نشکنید.

هرچی با من میکنید با شد ولی.

بغض در هی های اورا نشکنید.

سنگ بردارید و من را بشکنید.

ای بدان دست های اورا نشکنید.

قلب او بشکسته است از دستان.

نا کسان فرهاد من را نشکنید.

دست بردارید .دلش خونابه است.

نا کسان. دست های اورا نشکنید.
-----------------------------------------------------

غربت یعنی رنگها از غصه زرد

غربت یعنی .گریه از شب های سرد.

غربت یعنی .رنگ ها از غصه زرد.

غربت یعنی .سکه ای دست شما.

پرت کردید سوی من یعنی برو.

غربت یعنی .گوشه ای یک تکه نان.

می خورم.اما نگه بر آسمان.

غربت یعنی .یک خرابه شهر ما.

زندگی در دست.اما قانعم.

غربت یعنی تا ابد در کوچه ها.

غربت یعنی تا ابد تنها شدن.

غربت یعنی دل من تا سالها.

غربت یعنی:

بی پناهی .......................

--------------------------------------------------------------------------------

به من ميگن پياده رو رفيق رهگذر منم
كنار هر بيابوني يه جاده از من كشيدند.

از رو تنم گذشتن و به خونه هاشون رسيدند.

به من مي گن پياده رو .رفيق رهگذر منم.

صد دفعه هر روز همه تون رد مي شين از روي تنم.

من مثل خط ممتدم.پراز صدا وساكتم.

ميون دست زندگي .با بعضي ها يه رابطم.

مي شنوم از زير پاتون .چه جور بهم دروغ مي گين.

با عشوه وناز وادا بهم ديگه سلام مي دين.

بعضي هاتون مثل شبين.ساكت وسرد وبي صدا.

فرقي ندارين واسه من خوب وبد و نا مهربون.

خلاصه هر صبح تا غروب يه جورايي جون مي گيرم.

قدم رو قلبم نذارين . سنگيني احساس مي كنم.

من كه غريب وبي صدا . رفتم از اين شهر شما.

اين دم آخر واسه من فرقي نداره سيم وزر.

قصه تكراري من با اين كه گفتن نداره.

دلم مي خواد داد بزنم .اما صدام در نمياد.

آره به من ميگن پياده رو .رفيق رهگذر منم.

صد دفعه هر روز همتون .رد مي شين از روي تنم.

--------------------------------------------------------------------------------

خزان هم مرا بعد اون سالها .چو یک قصه از یاد خود برده است.
نگویم به کس عاشقانه سلام.

دل من خدارا قسم خورده است.

خزان بی تو امثال دل مرده است.

وسر در گریبان فرو برده است.

گواهی دهد چهره زرد من.

که بی تو دلم سخت افسرده است.

تو بودی خزان بهترین فصل بود.

تو رفتی برایم خزان مرده است.

وحالا ببین لابلای کتاب.

دلم مثل یک یاس پژمرده است.

خزان هم مرا بعد اون سالها.

چو یک قصه از یاد خود برده است.

---------------------------------

من فرهودم همان فرهاد.

از دیار غربت من.

به ترحم نیامدی.

با دلهره.

به چشمان مات تو می نگرم.

من می دانم می دانی.

ستمگران را دلی در سینه نست.

اکنون به پایان راه آمده ام.

و مرگ زیبایم فرا می رسد.

ومزارم.

به انتظار گلهای وحشی تو می ماند.

می دانم میدانی .

میدانم نمی دانی .

بدان من فرهادم .

--------------------------------------------------------------------------------


--------------------------------------------------------------------------------

خلاصه راحتت کنم دل ترانه خونیه.

تو شهر ما که انگاری ستاره هاش بی عدده.

هر کسی از خواب پا میشه ترانه گفتن بلده.

خیال نکن ترانه .این حرفهای قاطی پاتی.

ترانه نیست .اینا یه مشت حرفهای احساساتیه.

باید که قدر واژه ها وجمله هارا خوب شناخت.

می گن ترانه سوز می خواد.آدم دل سوخته می خواد.

کسی که توی شاعری .تجربه اندوخته می خواد.

مردمو باید بشناسی.ترانه حرف مردمه.

ترانه ساز مثل اوناست .میون آدما گمه.

ترانه گفتن این روزا . واسه خودش دنیاییه.

خلاصه راحتت کنم .دل ترانه خونیه.

می خوام بگم ترانه..........

--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------

آن را نمودم چون به تو تقدیم می میرم
یک روز در یک گوشه از دنیا می میرم.

در سالگرد روز تنهاییم می میرم.

دل غده ای سرطانی پر ریشه درجسم.

از دست این خوش باور بدخیم می میرم.

وقتی که نیش عقربکهای همخون هراس آور.

با خواب مرگم می شود تنظیم می میرم.

یک برگ زرد از گوشه باغ جهان کم کن.

حالا بکن در ذهن خود ترسیم می میرم.

در پشت دریایی در خلیج اشک .

در تنگه سرخ امید و بیم می میرم.

یک دفتر چند برگ از تو پیش من مونده.

آن را نمودم چون به تو اهدا می میرم.


--------------------------------------------------------------------------------
--------------------------------------------------------------------------------

حرفهای نگفته ام را با شعر گفتم

آن قدر بدون چتر زیر باران راه رفتم.

که بذرهای خواب آلود شعرم در سرم جوانه زدند.

ای کاش آن شب تب نکرده بودم ودستمال نمدار بر پیشانی ام نگذاشته بودم.

وریشه های نو پای شعرم که داشتند از مغزم بیرون می آمدند. له نمی شدند.

شعرهایم جوانه زدند .هروز بیشتر شدند.

آنقدر که مغز کوچکم متلاشی شد ودلم به درد آمد.

حرفهای نگفته ام را با شعر گفتم.

سکوت کردند ولبخند زدند.

اما من خوشحال شدم.

تا شما.......

--------------------------------------------------------------------------------


این روزها شبانه روزی کار میکنم می دونید پدرم دراومده سراین سایتها و وبلاگهام روزشده 18 ساعت تو اینترنت دارم تایپ می کنم.تا چندماه پیش چشام خیلی قوی بود چندوقته چشام ضعیف شده و برای تایپ حتما بایستی عینک بزنم

سایت ایران شف سایت مرجع هتلداری،رستوران داری،و کافی شاپ داری است.ولی به اندازه یک کمپانی بزرگ محتوادارد وزحمت یه سری هم تو بازارخراب دشمن پیداکردیم ویه سری هم دوست که کلی به ما حال میدن و مارا تشویق میکنند اخه میدونید یه سریها فکر میکنند علامه اند نه بابا این طوری نیست هرصیدی یه صیاد داره دست بالادست بسیاره بابام جاناون چیزایی که شما زمان درشکه ترجمه کردی و برای مردم فخر می فروشی گذشت برو فکرکفن و تابوت باش ماراهم تشویق کن تازه می تونی وصییت هم بکنی چرا نباید من فعالیت نکنم.به خدا 13 سالم بود این کارو شروع کردم و هزاران زحمت و زجر و سپری کردن جوونی حالا می خوام به ملتم خدمت کنم بقیه خاطراتم را می نویسم ..


بخش8


و لی تادلتان بخواهد ما دشمن پیداکردیم افرادی هم پیداشدند ودوست ندارند بنده دراین صنعت حرفی بزنم يكي از اين وبسايت داراها چندوقت پيش يه عكس سوسك تو سيب زميني با فتو شاپ درست كرده بود و براي اين و ان ايميل ميكرد و مي نوشت در رستوران اقاي زعفري توي غذاشون سوسك دراومده حتي يك بار براي خودم فوروراد كرد اقاي زعفري يك عده در صدد اين هستند كه شمارا بدنام كنند من وظيفه دونستم اين ايميل را براي شما بفرستم و به اطلاع شما برسونم براي اون پاسخ دادم مرد حسابي تو چه كاره هستي كه براي شما ارسال كنند توبرو كشكتو بساب تورا چي به اين كارهايا عكسهايي را با فتوشاپ درست كنند و در وبلاگهاشون بنويسند بنده خدا نمي دونسته من رستوران ندارم ولي كافي شاپ دارم و اگرهم رستوران داشتم شعورشودارم درست اداره كنم چونكه قابليتم در رستورانها مردم نشون دادم رستورانهايي كه روزي 10 تا 15 ميليون تومان فروش داشت ولی کورخواندند به کوری چشم آنها هم شده بنده دست از فعالیتم برنخواهم برداشت وشبانه روز فعالیت خواهم نمودبارها ازطریق ایمیل و تلفن بنده را تهدیدکرده اندکه شما دررابطه با صنعت هتلداری حرفی نزن چرا نزنم .
يه روزي مارا از قضا دعوت كردند براي سمينارو همايش تغذيه براي سخنراني از شانس بدمن دومين نفرمارا صدازدند تااماده شدم و رفتم روي استيج و پشت تريبون يك دفعه ديدم يه بنده خدايي بلندشد وسالن را ترك كردوبا صداي بلند ميگفت اين دبير همايش هيچي حاليش نيست نمي دونه كه اول بايستي پيشكسوت هارا دعوت كنند اين زعفري هم سن بچه منه ماهم بدون توجه به چرت وپرت اين بنده خدا شروع كرديم به صحبت و پاسخ و پرسش مردمي كه در همايش تشريف داشتند.

من این کار را از ظرفشوری شروع کردم وتاآخرین لحظه خونم دربرابرشماروباه صفتان خواهم ایستاد با افتخاردرسایت ایران شف می نویسم زمانی که ازروستا به تهران آمدم13 سال بیشترنداشتم اولین جایی که برای استخدام مراجعه نمودم هتلی بود که کوچکترین روپش را که به بنده پوشاندند 30 سایز برام بزرگتر بود و زمانی هم که ظرف می شستم زیر پاهام جعبه نوشابه کانادادرای یادش بخیر می گذاشتم و 18 ساعت ظرف میشسم بدون اینکه ظرفی بشکنم درخیابان انقلاب مشغول شدم .که ازآوردن نمامش خودداری میکنم وبیش از 3دهه است که دراین رشته فعالیت میکنم واگرخداوندعمری بدهدوسعادت خدمت گذاری را به ملت غیورایران داشته باشم به این کارادامه خواهم دادبنده بیدی نیستم با این بادها بلرزم وچیزی ازدست دادنی هم ندارم که نگرانش بشوم من مثل گربه امام رضا(ع) میمانم ازهرکجاکه ولم بکنند جهاردست و پا خواهم نشست من نگران نیستم وترسی هم ازشماها ندارم .
ولی یادگرفتم چگونه از میهمانان پذیرایی کنم. آداب معاشرت هتلداری و رستوران داری را از کسانی یادگرفتم که موفق ترین مدیران این رشته میباشند که الان در سوییس و کشورهای مختلف وحتی درایران که بازنشست شده اند و دستشان را می بوسم حرفی برای گفتن دارند یادگرفتم .
یاد گرفتم موفق باشم.یادگرفتم درس بخوانم.ودانش خودرا بالاترببرم تا سوسکهایی مثل اینها چرت و پرت گفتند جوابشان را بدهم .زمانی که بچه بودم در یک روزبارانی مادرم گفت فرهاد خدا صدای شمارا میشنود و ازخدا بخواه که موفق شوی فریاد زدم خداجان کمکم کن فردای همان روز در روستا باغی داشتیم ویک درخت بادام داشت زیردرخت ایستادم به درخت بادام گفتم با من از خدا حرف بزن درخت بادام شکوفه باز کرد گفت این است عظمت خدا :
قربونت برم خدا چقدر مهربانی و چقدر حرف منو گوش کردی .
آری یادگرفتم کتاب بنویسم. یاد گرفتم مشاورباشم ،مدیر و مدرس دانشگاه باشم ویادگرفتم روی پاي خودم ایستاده باشم و یادگرفتم خدمتگذار باشم و نگران دانش اندوخته و انتقال به دیگران وحشت نکنم چرا؟
چونکه حضرت محمد(ص) فرموده است ذکات علمتان را بدهید برای سلامتی خودتان و خانواده تان صلوات محمدی بفرست مارا هم فراموش نکن التماس دعا
خوب سال 1364 مدير يك رستوراني بوديم و با 30 تا پرسنل بعداز 6 سال به يك بهانه اي درش بسته شد وماشديم بيكاراون موقع هم طب رفتن به ژاپن كسي را نگرفته بود حوس كرديم بريم ژاپن ديپورتها هم زيادشده بود با اين حال ريسك كرديم رفتيم بليط تهران .دوبي.مسكو .توكيو را گرفتيم رسيديم مسكو زنگ زدم به دوستم رضا كه 3ماه پيش اونجا بود گفتم دارم ميام اونجا گفت نيا كه وضع خرابه پشيمون شدم برگشتم دوبي سال 90 كلي هم پول ازاين وان گرفته بودم (براي 50 هزارتومان رفتم شهرستان از بابام قرض بگيرم زانوهم زدم نداد برگشتم تهران از دوستان گرفتم وراهي شدم)قسمت نشد اومدم دوبي دنبال كاربودم رفتم يه شيريني فروشي پاسپورت مو دادم گفتم اقا من قنادي بلدم دوست داري كاركنم گفت آزمايشي كاركن اگه كارت خوب بود استخدام ميكنم تا شب كاركردم خسته و كوفته 2 متر كراوات هم زدم رفتم هواخوري يك رستوران آمريكايي بود گفتم كارگر نمي خواهيد گفت كارت چيه گفتم آشپز.قناد.گارسن.كافي شاپ هم خيلي واردم.مديريت هركاري بشه انجام ميدم.گفت فردا برو به اين ادرس شارجه تست بده اگه قبول شدي استخدام ميكنيم فردا رفتم شارجه اون آدرسو پيداكردم رفتم پيش جنرال منيجر ان شركت تست دادم قبول شدم گفت تورا استخدام ميكنيم ولي شرط اينكه يك ايراني كه مقيم دوبي است كپي اقامتشو بياره اينجا خيلي خوشحال شدم از خوشحالي يك كيلوهم پسته دادم به منشي هندي اون شركت برگشتم دوبي يك دوستي داشتم تويك رستوران در دوبي كار ميكرد عربي و هندي هم يادگرفته بود گفت شماره اش را بده فردا صحبت ميكنم ببينم چي ميخواد خيالت راحت باشه اون شب هم اون دوستم نامرد هرچي ايراني تو دوبي ميشناخت گفت بچه ها شب بياييد بريم رستوران رفتيم 12 نفرشديم موقع حساب كردن گفت فرهاد توحساب كن من باهات حساب ميكنم .حساب نكرد گفت شيريني استخدام شما و زحمت تائيد من ودادن مدارك قبول كردم گفت برو براشون فكس كردم .خوشحال درپوست خود نمي گنجيدم رفتم شارجه منشي هندي بنده خدا تامنو ديد از كشوخودش پسته اي كه من به اون كادو داده بودم گذاشت روي ميز و گفت پسته را ببريد تعجب كردم و پرسيدم چرا ؟
تازه فهميدم كه دوستم چه نامردي درحق من كرده بود نامرد گفته بود من برادرم در دوبي زندگي ميكنه و هندي وعربي هم يادگرفته برادرمو ميفرستم اونجا استخدام بشه اين حرف به مديرعامل اون شركت امريكايي انتقال داده ميشه و مديرعامل هم لج ميكنه و فرم استخدام منو خط قرمز ميكشه و رد ميكنه منشگفت آقا دوست شماهست كرم زاده گفتم نه بابا كرمزاده نيست اسمش .ح-ش است گفت آقادوست شما هست كرم زاده فهميدم داره ميگه دوست شماهست حرامزاده فهميدم به خاطر برادرش چه بلايي به سرم آورده اون قنادي را هم ازدست دادم وشدم بيكار پرسه در ميدان جمال عبدالناصر دنبال هتل ارزان شب قبل هم با پول من نامرد مهماني داده بود و چون عادت داشتم مقداري پول هميشه زاپاس نگهدارم و الان هم هرجاكه برم يك مقدار از پولم را گوشه اي پنهان ميكنم براي روز مبادا چندروزهم دنبال كار گشتم ويزاي ترانزيت هم داشتم اگر استخدام ميشدم قراربود يك ورود و خروج از دوبي بكنم تا ويزاي منو درست كنند.نشدكه نشد تصميم گرفتم با هزاربدبختي بيام ايران هررستوراني رفتم كار پيدانكردم يك رستوران ايراني رفتم يك مرد عرب اومده بود غذا سفارش بده غذارا سفارش داد دسرهم ميخواست صاحب رستوران عربي به اون گفت مادسرنداريم ولي اين بنده خدا را ميگم يه دسر خوب برات درست كنه صاحب رستوران فارسي گفت كه برات يه كاردرست كردم به اندازه 400 نفر دسر درست كن انعام خوبي برات ميگيرم خودم هم يه چيزي ميزارم روش تا كارتوهم راه بيفته.خداپدرشو بيامرزه رفتم اشپزخانه رستوران دسرها درست كردم كلي هم كارگر هندي و بنگلادشي اونجا بود زبون هيچ كدامشنو نفهميدم شروع كردم به كار تمام شد فردا صاحب ميهماني اومد دسرهارا ديد كلي كيف كرد دست به جيب شد و هزاردولار دراورد دادبه من فكركردم خواب ميبينم داشتم از خوشحالي سكته ميكردم چندين بارهم شمردم 100 دلارهم صاحب رستوران داد فردا رفتم كلي هم خريد سفربه ايران با كلي دلارخداكمك كرد و كلي هم كاسب شديم خوب اون موقع دلارهم 135 هزارتومان بود و كل پولي هم كه من باخودم برده بودم هزاردلاربود همه اش هم نفله شده بود اومدم ايران و فرداي همان روز صاحب اون رستوراني كه در تهران بود تماس گرفت و گفت فردا خودتو برسان رستوران خريدهارا انجام بديد پرسنل هارا هم تكميل كن مجوز بازگشايي را گرفتيم فردا با كلي دلار رفتم سركار همه چي جفت جورشد برگشتيم به روز اول خوشبختي واين هم از قسمت و لطف خداوند بود كه باز هم نسيب من شد


بخش9

از روز اول به كار هاي هنري علاقه داشتم عشق و علاقه و پشتكار بود كه در مغزم مرا به راهي سوق داد كه به اين نتيجه برسم خداوند اگر كمك كند انسانها جلودار موفقيت هاي انسانها نخواهند شد.
از سال 1364 اوج فعاليتم شروع شد يواش يواش از راه اندازي كافي شاپها شروع كردم و الان كارم به جايي رسيده كه بدون استفاده از طراحان .مهندسان.متخصصان وديگر مدعيان در قسمت طراحي و اجرا با يكبار بازديد از محل تمام جوانب را در ذهن خود طراحي نموده ودراجراي پروژه با تمام ظرفيت ها از صفرتا 100 در كمترين زمان ممكن بهترين پروژه هارا در سطح ايران انجام نمايم .صدها پروژه اجرا شده در سطح شهرهای ایران خود گواه گویای این واقعیت است .


وب سایت ایران شف برای ایرانیان و فارسی زبانان


وب سایت ایران شف هم اکنون یکی از وب سایتهای پر بازدید و آشنا برای خانواده های ایرانی و فارسی زبانان درآمده بازدید خوبی که روزانه از این سایت از سراسر جهان انجام می پذیرد ما را بر آن داشت که بتوانیم خدمت کوچکی به هموطنان و فارسی زبانان ارائه نماییم.در وبسایت ایران شف از آموزش آشپزی تمام ملیت ها،دسرها،شیرینی ها،و نکات تغذیه ای و سلامتی گرفته تا مقالات هتلداری،رستوران داری،کافی شاپ داری،استانداردها،تبلیغات رایگان برای شما ،خبرهای مسابقات آشپزی،جشنواره ها،محصولات مواد غذایی ،منوها،تزیینات،

بخش10

%D8%B9%DA%A9%D8%B3.jpg

این سایت شخصی است و نام این سایت ایران شف است. ایران شف برای ایرانیان است ودر ایران فعالیت میکند و مدیراین سایت ایرانی است و عاشق ایران است .این سایت به هیچ حزب و گروه یا سازمانی وابسته نمی باشد و با هیچ سایتی هم همکاری ندارد و نخواهد داشت ولی مخلص همه شماست


این سایت با مدیریت فرهاد زعفری (ایران شف) با هدف فرهنگ سازی و صنعت گردشگری و هتلداری، رستورانداری و کافی شاپ داری، پذیرایی، تشریفات راه اندازی شده است. هدف ما این است که بتوانیم به شما بزرگواران خدمت نماییم.
ایران شف می کوشد مطالب علمی و کاربردی برای شما عزیزان علاقه مند عرضه کند و یا دستورات آشپزی، شیرینی پزی، کافی شاپ، هتلداری، لوازم، موادغذایی، استخدام پرسنل، راه اندازی، دکوراسیون، تجهیز، آموزش، مشاوره، منو و هزاران موارد دیگر که شما نیاز دارید برای شما فراهم نماییم، آیتم های زیادی در نظر گرفته ایم تا بتوانیم ارادت مان را به شما عزیان ثابت کنیم ما را راهنمایی فرمایید و بعضی وقتها ماشالله ماشالله هم بگین ما اینجوری تشویق می شویم کارهای جالبی براتون تدارک می بینیم.

من تک تک دستان شمارا میبوسم و شمارا به خدا میسپارم بقیه خاطراتم را خواهم نوشت


شماره تماس من درايران 09121490154 تلفن شرکت مشاوران 88775240 تلفکس 88661805

و شماره خارج از كشور 0037259989500 تماس حاصل فرماييد

P1010486.jpg


P1010495.jpg

P1010484.jpg